|
Interview
((
در حال حاضر «عشق» در عرصه هنر، آسیب دیده ترین واژه
ها است ))
به نظر می رسد که اینجا گروهی دور هم هستیم و گفتمانی
در حال شکل گرفتن است. گفتمان دو وجه دارد، یک وجه درونی و یک بیرونی. گفتمانی که
یک فرد با خودش دارد تفکر است و گفتمانی که با دیگری انجام می دهد گفتگو نامیده می
شود.
به نظر من هر گفتگو و تفکری می تواند با سوال آغاز
شود و با توجه به این که سوال زیبایی و جمالی دارد. ممکن است پاسخ کمتر آن زیبایی و
جمال را داشته باشد. در واقع، سوال یک امر زنده است نفس می کشد، گردش خون دارد و
پویا است. در حالی که پاسخ الزاماً زنده و پویا نیست و معمولاً رسیدن به یک نتیجه
گیری است. در حقیقت هرگاه نتیجه ای بدست آوریم در آن هضم می شویم و اگر بخواهیم
پویایی و حیات را در خودمان و ذهنیتمان حفظ کنیم بهتر است به سوال بیندیشیم، نه
اینکه الزاماً پاسخ چه خواهد بود. سوال می تواند همواره باقی بماند در حالی که پاسخ
همیشه امری نسبی است پس باید زیبایی و جمال سوال را در نظر بگیریم و به آن کانال
بزنیم تا بتوانیم پیوند ایجاد کنیم.
معمولاً سوالهای مهمی برای ما مطرح می شود. مثلاً
چگونه می توان به موفقیت رسید یا اینکه قدرت چطور به دست می آید. اما می توان گفت
که مهمترین سوال این است که «مهمترین سوال چیست؟» این مسئله خیلی مهم است و باید
بدانیم که کدام یک از آنها الویت دارند. آیا الویت همه سوالها یکسان است؟ پاسخ منفی
است. در واقع پاسخ های مختلفی به ذهن می رسد. اما گاهی ممکن است پرسشی که در ذهن
صورت می گیرد از همان ابتدا مهم باشد به طور مثال وقتی مولانا جلال الدین بلخی می
پرسد:
|
روزها فکر من این است و همه شب
سخنم
|
|
که چرا قافل از احوال دل خویشتنم
|
این سوال که «چرا قافل از احوال دل خویشتنم؟» و
|
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
|
|
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
|
شاید یکی از مهمترین سوال باشد که مطرح شده است. همین
سوالهایی که در ذهن حضار عزیز شکل می گیرد این است که خویش را چگونه بشناسند؟ در
این صحبت مولانا مهمترین چیزی که به ذهن می رسد، این است که «اندوه چیست؟» البته نه
به این معنی که ما به اندوه خویش فکر کنیم و بگوییم به این دلایل اندوهگین هستیم.
باید سوژه ها را کنار بگذاریم و با جدیت بپرسیم «اندوه چیست؟» و همین می تواند،
سوال بنیادی باشد. در این صورت، باید بدانیم ترس از چیست و چگونه به وجود می آید؟
آیا ما ترس های خودمان را می شناسیم؟ شاید در ظاهر پاسخ آسان باشد و به قول
کریشنامورتی همه ترس های ما، «ترس از دست دادن» داشته هایمان است. مثل از دست دادن
جوانی، زیبایی، موقعیت اجتماعی، سلامتی و ... که همه آنها همان ترس از دست دادن
است.
آیا تا به حال فکر کرده ایم که چقدر از مرگ می ترسیم؟
همیشه این طور می گوییم انسان از ناشناخته ها می ترسد، اما این ترس از ناشناخته
نیست. بلکه ترس از دست دادن دلبستگی ها است. مثلاً من چرا باید پدرم را از دست
بدهم؟ یا اینکه چرا این همه بلا سر من آمده است؟ پس اندوه عبارت است از « من» ما
برای خودمان دل می سوزانیم و نام این ترحم را «اندوه» گذاشته ایم و گاهی شاعرانه می
گوییم،« اندوه هم عالمی دارد و باعث شیرینی زندگی می شود» چه کسی گفته است انسان از
اندوه لذت می برد؟ پس این جملات توجیهی بیش نیست.
حال اشاره می کنم به بخش بسیار گرانبهایی که در
بیانات دکتر جلالی بود.
در مورد «سکوت ذهن» صحبت شد. غیبت اندوه و ترس می
تواند یکی از جلوه های سکوت باشد. چون وقتی اندوه و ترس رخت ببندد و برود بلافاصله
جایش را عشق می گیرد، مثلاً این لیوان و نعلبکی است که زیر خودش سایه انداخته که
این اندوه است و به محض اینکه ما آنها را بر می داریم. این سایه جایش را به نور می
دهد، این به چه معنی است؟ من چند ثانیه پیش استناد کردم که سکوت ذهن می تواند با
عشق برابر باشد. پس ما از چیز دیگری صحبت می کنیم، از عشق که در حال حاضر آسیب دیده
ترین واژه ها در عرصه هنر است، می خواهیم بگوییم که عاشق فلانی هستیم، بعد هم به او
می گوییم که «اگر روزی بدانم که نمی توانم تو را داشته باشم، از تو بیزار خواهم
شد!».
آیا عشق احساس مالکیت می آورد؟ و تنها یک کشش جنسی
است؟ خلقت این است که ما برای بقا به کسی گرایش داشته باشیم و او را در آغوشش
بکشیم. آیا وابستگی عشق همین است؟ من می گویم که بدون همسرم نمی توانم زندگی کنم. و
این همان ترس از آینده است. به این ترتیب سکوت ذهن به وجود می آید و ما به فکر
پاداش یا ترس نیستیم.
راجع به امر غیرممکن صحبت نمی کنیم این امر کاملاً
قابل اجرا است به شرطی که به آن توجه بشود و به شرطی که مدام اینگونه سوالهای
بنیادی و مهمی را از خودمان بپرسیم. من به شرطی تو را دوست دارم که دختری اینگونه
باشی. آیا عشق شرط و شروط می شناسد؟ در حقیقت، عشق سکوت ذهن است و سکوت ذهن، یعنی
رهایی ذهن از شرطی هایش، چیزهایی که از بچگی جذب کرده است و آنها را به عنوان
قوانین زندگی را «حقنه» کردن و پذیرفتن این امر از طرف ذهن.
در واقع عشق یعنی، آزادی، عشق یعنی آزادبودن برای
خاطر رشد کردن آیا وقتی یک سلسله مسائل را به عنوان پیش داوری ها و یک سلسله پیش
قوانین به ما می آموزند و ما آنها را جذب می کنیم و روز آینه ذهنمان حک می کنیم،
درست است.
عرض نمی کنم که با ماژیک روی آینه می نویسیم، عرضم
این است که روی ذهنمان حک می کنیم و بعد این آینه را که کنار می گذاریم و با این
حکاکیهایی که کردیم رهایش می کنیم و نمی گذاریم آینه خودش تصویر واقعیت را بگوید.
این ذهنی را که برای ما ساخته اند، ما برای خودمان ساخته ایم این ذهن آیا می تواند
با این همه حکاکی که رویش انجام شده، زیبایی خودش را همانگونه که آفریده شده تجربه
کند؟ آیا می تواند تصویر واقعیت را آنگونه که هست بگیرد؟ این تنها با شفافیت است که
بتوانیم تصویر شکننده عشق را دریافت کنیم. در اینجا سوال این است که عشق چیست؟ و
کلام از بیان واقعیت باز می ماند.
|
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
|
|
چون به عشق خجل گردم از آن
|
در واقع عشق مانند مزه یک شیرینی می ماند که تا وقتی
از آن چشیده نشود شناخته نخواهد شد و این معرفت زمانی حاصل می شود که به جز مواد
ساخته شده اش پی ببریم. پس می توان گفت که عشق یک نگاه غیر شرطی است و نگاهی که
شرطی نباشد خلاق و نو خواهد بود.
ما گفتیم که عشق چه نیست و تعریف های ارائه شده غیر
منطقی است و نگفتیم که عشق چه چیزی است ولی معتقدیم باید آن را تجربه کرد، عشق
آشکار است و در عین آشکاری پنهان جلوه می کند. هرچه در آن دقت می کنیم راز این سکوت
را می توانیم در آن ببینیم و گاهی نمی توانیم بگوییم پنهان است زیرا آشکار است! به
نظر من مانند معبدی می ماند که جلوه های جمال را داراست و بسیار مقدس به نظر می
رسد. هرگز نمی توانیم حجتی با داشتن سابقه ای طولانی در هنرهای تجسمی (مانند من که
پنجاه سال تجربه دارم) با دیدن یک هنری که با عشق آمیخته شده بگوییم که آن را
فهمیدیم.
وقتی کاری انجام می شود، به خصوص زمانی که هنری است
تمام بیننده ها سعی دارند بپرسند که منظور از این کار و اثر چه بوده است و در این
صورت باید تمام عوامل آن اثر جمع شوند تا بتوانند به این سوال پاسخ دهند. و این
بسیار غیر ممکن است و مشکل می توان نقشه های قالی های نمایشگاه را آنگونه که باید
تفسیر کرد. آیا شما فکر می کنید نقشه کشها می توانند کارشان را توضیح دهند؟
ممکن است که به راحتی بتوان موسیقی و حتی غزل های
حافظ را فهمید. اما در حقیقت تمام جمال و زیبایی و جاودانگی آن است که در راز باقی
بماند و می ماند. راز یعنی، کیفیتی که در عین کشف، محجوب باشد و در عین حجب مکشوف.
پرسش این است که این صفت «صفت» چیست؟ پاسخ این که صفت خود خداوند است و صفت انسان
کامل، «هوالظاهر و هوالباطن و هوالاول و هوالاخر» یکی از اسامی اعظم خداوند «ظاهر»
است. او همه جا ظاهر و پیدا است، پنهان نیست ولی او را نمی بینیم.
حضورش را حس می کنیم ولی نمی توانیم او را ببینیم و
با انگشت نشانش دهیم و این همان رازی است که در اثر هنری وجود دارد مانند، فرش،
موسیقی و ... پس می توان گفت که فرش، تابلو، محصول هنری و حتی زیبایی یک راز است و
سکوت هم می تواند یک راز مهم باشد.
هنر، یک پاسخ نیست همه این فرش ها یک سوال بزرگ
هستند. با در برداشتن همان جمالی که گفته شد. ذهن ساکت سوالی در خودش دارد«تاوایست
ها» به آان ذهن تولد نیافته می گویند و «لاونس» معمولاً به این ذهن متولد نشده می
گوید. در واقع ذهن همان شفافیت را که لازم است دارد و آینه شفافی است. مثل اینکه
بزرگترها به آن نگاه کنند و به شفافیت آن پی ببرند. پس برای اینکه آن را نشکنند و
کدر نکند. باید یک چیزهایی را به آن یاد بدهند بعد آنها را یادداشت می کنند و آن
یادداشت را روی آن می نویسند. به این ترتیب از کودکی دور می شویم و ذهن ما به یک
ذهن کدر تبدیل می شود. و آنها فکر می کنند که به ما خدمت کرده اند، در حالی که آنها
ندانسته ذهن ما را کدر کرده اند و ما را از حالت عادی خود دور نموده اند.
خودشناسی یعنی تجدید شفافیت این آینه، یعنی اینکه
چیزهایی درباره خود بدانیم.
پس اگر اینها را اکه در آینه ذهن ما نوشته اند پاک
کنیم، به خودشناسی رسیده ایم. خودشناسی می تواند جداشدن از اطلاعات غلط باشد. نسل
جدید هم باید اینگونه باشند، اما متاسفانه فقط به اطلاعات فکر می کنند و پیش خودشان
گمان می کنند که هر چه بیشتر اطلاعات داشته باشند انسان کامل تری خواهند بود. اگر
اینطور باشد تفاوت ما با کامپیوتر چیست؟ پس انسانیت ما در کجاست؟ انسانیت در
اینجاست که حجاب ها و زنگارها را پاک کنیم تا ذهنمان به آن حالت قبل خودش برگردد و
شفاف شود. و هر لحظه تصویر را از واقعیت بگیرد. به هر حال هر کدام از تابلوهای هنری
بزرگ از عناصر زیبایی خاصی تشکیل شده اند، و فراتر از طبیعت است و مجرد از آن.
فرش نمونه بارز آن است که دارای کشف و شهود زیادی
است. ممکن است که این کشف و شهودها در غالب یک ساختمان قدسی ظاهر شود و این ساختمان
یک صنعت و یا هنری و یک کار دستی را «پزانته» می کند، اما آن صنعت و هنر و سازندگان
و خالقان آن بسیار مقدس هستند، در نتیجه باید کارگزاران از آن آگاه باشند و آن را
مقدس بدانند. گاه ممکن است فرش را به عنوان یک وسیله پوشانده زیر پا تصویر کنیم.
اما باید بدانیم که فرش مسائل دیگری را نیز به همراه دارد.
مثل این است که بگوییم زمین وسیله ای است که ما روی
آن زندگی کنیم. اما در واقع زمین فرشته است و ما باید روی آن بخرامیم. اگر این طور
نگاه کنیم به قداست زمین پی خواهیم برد. پس هنر به خصوص هنر فرش دستباف دور از این
واقعیت نیست.
هنرهایی نظیر این قالی ها ما را به جمال و زیبایی عشق
دعوت می کنند. و همچنین به مفهوم پدیده ای که هیچ ابژه خاصی ندارد. اینها ابژه
بیرونی ندارند عشق به مفهوم نظم درونی، این ویژگی مهم هنر، تجریدی در شرق است.
وقتی عشق هست نظم هم هست.
دیسیپلین، نه نظمی که از بیرون به سر ما بکوبند، نه
جور نظم و هارمونی درونی که به خاطر تحقق و عشق خود به خود از درون ما به بیرون از
ما تراوش می کند.
|
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
|
|
تا خوانده نقش مقصود در کارگاه هستی
|
|